تبلیغات
نقش نماز در هشت سال دفاع مقدس - نماز - روضه‌های شهید علمدار خانواده‌ای را نماز خوان کرد.
 
 
روضه‌های شهید علمدار خانواده‌ای را نماز خوان کرد.
نظرات |

ALAMDAR_1.jpg

دو برادر یک شب آمدند، گفتند:
سید! مادر ما می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید! شما من را که نماز نمی‌خواندم، نمازخوان کردی! چادر به سر نمی‌کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم، از روضه خوانی‌ها و وجود شما داریم...


ادامه در ادامه مطلب

شهید سیدمجتبی علمدار «فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل(س) لشکر ویژه 25 کربلا» بعد از اتمام جنگ در لشکر 25 کربلا مشغول به خدمت شد. او که از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود، در سال 1375 بر اثر جراحت‌های وارده به یاران شهیدش پیوست. خاطرات آموزنده‌ای از این شهید در ادامه تقدیم به مخاطبین محترم می‌شود.

یکی از دوستان شهید سیدمجتبی علمدار نقل می‌کند: سید، مداحی را از جایی یاد نگرفت. در جبهه بین مداحی‌های مداحان، میانداری می‌کرد تا این که آهسته آهسته تمرین کرد و یاد گرفت. سید، صدای عالی هم نداشت ولی سوز خاصی در نفس‌هایش نهفته بود که هر شنونده‌ای را شیفته‌ی خود می‌کرد. از سبک‌های خوبی هم استفاده می‌کرد؛ سید می‌گفت: «دنبال سبکی می‌گردم که جوان‌ها را جذب کند و با محتوا هم باشد. باید با این جوان‌ها کار کرد و نگذاشت تا آنها گرفتار تهاجم فرهنگی شوند اما بعضی از مداحان سبک‌هایی می‌خوانند که آدم شرمش می‌آید، وقتی آن را می‌شنود.»


عشق به دردانه‌ی اباعبدالله(ع)

سیدمجتبی، آدم عجیبی بود؛ وقتی مصیبت ائمه را می‌خواند، انگار صحنه‌های روضه را مشاهده می‌کرد. سید قبل از همه، اول خودش گریه می‌کرد و مردم هم از گریه‌های جانسوز او، گریه می‌کردند. وقتی زیارت عاشورا را شروع می‌کرد، همینطور مثل باران اشک از گونه‌هایش جاری می‌شد.

عاشق مصیبت حضرت دردانه‌ی اباعبدالله(ع)، حضرت رقیه خاتون سلام الله علیها بود؛ وقتی هم مابین روضه می‌گفت: «تو گوشش زدند!» از حالت گریه و ضجه زدنش، احساس می‌کردیم، او این صحنه را می‌بیند.

طریقه‌ی جذب جوانان هیأتی

شیوه خاصی در جذب جوانان داشت؛ گاهی به او می‌گفتم: «این‌ها کی هستند که می‌آوری شان هیأت؟ به یکی می‌گی بیا امشب تو ساقی باش؛ به دیگری می‌گی این پرچم را به دیوار بزن و... ول کن بابا!»

سید می‌گفت: «نه! کسی که در راه اهل بیت(ع) گام بر می‌دارد که مشکلی ندارد اما کسی که در این راه نیست، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید، می‌رود و دیگر هم بر‌نمی‌گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید، او را جذب این راه کرده‌اید.»

برنامه هیأت، در ابتدا با سه - چهار نفر شروع شد اما بعدها رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت(ع) که همه‌ی این‌ها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سیدمجتبی علمدار بود.

یک بار، یکی از بچه‌های هیأت آمد و به سید گفت: «تو مراسم ها و روضه اهل بیت علیهما السلام، اصلاً گریه‌ام نمی‌گیرد» سید در جواب او گفت: «اینجا هم که من خواندم، گریه‌ات نگرفت؟!» گفت: «نه!» سید گفت: «مشکل از من است! من چشمم آلوده است، من دهنم آلوده است که تو گریه‌ات نمی‌گیرد.» آن شخص با تعجب گفت: «عجب حرفی! من به هر مداحی گفتم، گفت: تو مشکلی داری، برو مشکلت را حل کن، گریه‌ات می‌گیرد! اما شما می‌گی، مشکل از من است!»

بعدها می‌دیدم که آن شخص، جزو اولین گریه‌کنندگان مصائب ائمه اطهار علیهما السلام بود.


ائمه را با پول مقایسه نمی‌کنم

سید، وقتی مداحی می‌کرد، سنگینی و وقار خاصی داشت و در ازای مداحی، به هیچ وجه پول هم نمی‌گرفت؛ می‌گفت: «اگر در ازای مداحی کردنم پول بگیرم، چطوری فردای قیامت می‌توانم بگویم برای شما خواندم؟! می‌گویند: خواندی، پاداشش را گرفتی! من اصلاً ائمه را با پول مقایسه نمی کنم!»

یکی از بچه ها تعریف می‌کرد، می‌گفت: مشهد که بودیم، سید داخل حرم شروع به مداحی کرد. پیرمردی گفت: «از نظر شرعی تکلیف می‌کنم! باید بگیرید!» سید، پول را گرفت، بعد آورد و انداخت توی ضریح امام رضا(ع). همه‌ی کارهای سید، صلواتی بود... .»

خانواده‌ای که با روضه‌های سید، نمازخوان شده بودند

دو تا برادر بودند که به ظاهر هیأتی نبودند. این دو شیفته‌ی سید شده بودند و به خاطر دوستی با سید وارد هیأت شدند. یک روز مادر این ها شک می‌کند که چرا شب‌ها دیر به خانه می‌آیند؟! شب دنبال آنها راه می‌افتد، می‌بیند پسرانش رفتند داخل یک زیرزمین، این خانم هم پشت در می‌نشیند و گوش می‌دهد؛ متوجه می شود از زیر زمین، صدای مداحی می‌آید. بعد از اتمام مراسم، مادر متوجه می‌شود فرزندانش، نمازخوان شده‌اند. با دیدن این صحنه، مادر هم تحت تأثیر قرار می‌گیرد و او هم به این راه کشیده می‌شود. خود سید بعدها تعریف کرد که این دو برادر یک شب آمدند، گفتند: «سید! مادر ما می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید! شما من را که نماز نمی‌خواندم، نمازخوان کردی! چادر به سر نمی‌کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم، از روضه خوانی‌ها و وجود شما داریم.» این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: «من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! این‌ها معلم اخلاق من هستند.»

باطن نگری و بلند اندیشی شهید علمدار

بعد از شهادت سید، بنده خدایی به من می‌گفت: یک روز غروب، داشتم با موتور از خیابان رد می‌شدم، سید را در پیاده رو دیدم، باران هم می‌بارید. گفتم بروم سید را هم سوار کنم، بعد با خودم گفتم من با این شلوار لی و این وضعیت ریش و سیبیل؟! دوباره گفتم: هر چه باداباد! ایستادم و گفتم: «سید! یا علی! می‌توانم برسانم‌ات؟» سید گفت: «خوشحال می‌شوم!»

در بین مسیر با خودم گفتم: «خدایا! وضعیت ظاهری من با سید شباهتی به هم ندارند.» به همین خاطر گفتم: «سید! ببخشید ما اینطوری هستیم!» سید نگاهی کرد و گفت: «تو از من هم بهتری!»


نامش را آسمانی ها انتخاب کرده بودند

مادر بزرگوار شهید علمدار نقل می‌کرد: زمانی که ما در این منطقه ساکن شدیم، ساختمانی وجود نداشت، پدربزرگ ما اینجا ساختمانی بنا کرد و یک اتاق هم به اسم حسینیه درست کرد که سید هم در همین حسینیه به دنیا آمد و بزرگ شد.

سید مجتبی، فرزند اولم بود. او در 21 رمضان سال 1345 شمسی به دنیا آمد؛ وقت اذان صبح. من دوست داشتم اسمش را سیدعلی بگذارم، گفتم این بچه اسمش را با خودش آورده اما همسرم گفت: «ما نام علی در فامیل داریم.» قرار شد اسمش را امیر بگذاریم. وقتی که همسرم برای ثبت اسم سید به اداره ثبت احوال می‌رود، نام بچه را می‌پرسند، فراموش می‌کند و ناخودآگاه می‌گوید: «سید مجتبی!» در صورتی که اسم برادرم هم مجتبی بود.

از دوره طفولیت او را بغل می‌کردم و با خودم به مجالس عزای امام حسین(ع) می‌بردم. گریه می‌کردم و به بچه شیر می‌دادم. لطف الهی شامل حال ما شد و این بچه ذاتش با عشق اهل بیت(ع) عجین شد.

ارادت خاص سیدمجتبی به حضرت رقیه(س) و عمه سادات

مادر فداکار شهید علمدار نقل می‌کرد: از بچگی اهل بیت(ع) را دوست داشت و همراه پدربزرگش زنجیر می‌زد و سینه زنی می‌کرد و هر جا که پدر بزرگش می‌رفت، او هم می‌رفت. مخصوصاً به امام حسین(ع) خیلی علاقه داشت و همین طور به حضرت رقیه(س)؛ به ایشان می‌گفت: «عمه کوچولو، کی می‌شود بیایم به زیارتت، قبر کوچولویت را ببوسم.» به حضرت زینب می‌گفت: «عمه سادات! ما با هم فامیل هستیم.» به طور کل، عشق و ارادت خاصی به ائمه و اهل بیت(ع) داشت.

شروع مداحی از جبهه

مادر مومنه‌ی شهید علمدار نقل می‌کرد: پدر بزرگ ایشان خیلی مذهبی و مومن بودند و سید دوست داشت هر کاری که پدر بزرگش می‌کند، انجام بدهد، از بچگی مداحی را دوست داشت اما به آن صورت نمی‌توانست بخواند. از جبهه شروع کرد. همان جا بین دعای توسل و دعای کمیل و ... مصیبت می‌خواند و یادی از اهل بیت(ع) می‌کرد. واقعاً از عمق وجود می‌خواند و دلش می‌شکست. زبانی و ظاهری نبود. بعد از جنگ به صورت جدی مداحی می‌کرد.


از ضجه‌ی زیاد بیهوش شده بود

مادر عفیفه‌ی شهید علمدار نقل می‌کرد: اسم ائمه به خصوص امام حسین(ع) که می‌آمد، منقلب می‌شد. یک سال غروب عاشورا، شام غریبان گرفته بودند؛ بین مراسم یک دفعه این بچه چنان ضجه‌ای می‌زند که از هوش می‌رود، دیدم دیگر صدای سیدمجتبی نمی‌آید، گفتم بچه از دست رفت. سریع آمدم، دیدم او را وسط سالن خوابانده‌اند و آب به سر و صورتش می‌زنند.

مجتبی بابا شد

مادر صبور شهید علمدار نقل می‌کرد: وقتی پدر شد احساس عجیبی داشت، از بیمارستان آمد خانه‌ی ما، از در که آمد، شروع کرد به شعار دادن: «صل علی محمد دِتِر (دختر) من خوش آمد.» خواهرش گفت: «هان مجتبی! بابا شدی؟!» گفت: «بله خدا به من رحمت داد.» خواهرش پرسید: «اسمش را می‌خواهی چه بگذاری؟» گفت: «چی باید بگذاریم؟ بعد با آهنگ زیبایی خواند: «یا زینب و یا زهرا یا زینب و یا زهرا.»

ذکر یازهرا(س) در دم شهادت

به ما اجازه نمی‌دادند داخل بخش سی سی یو برویم؛ دکترها می‌گفتند: با وجودی که سیدمجتی در حالت کُما بود، موقع اذان مغرب، چشم‌هایش را باز کرد و سه بار نام مادرش حضرت زهرا(س) را برد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.


وقتی سیدمجتبی شدم!

یکی از دوستان شهید علمدار نقل می‌کرد: من کنار سید نشسته بودم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبز خود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسیدم: «این چه کاری است؟» گفت: «بگذار گردن تو باشد.» بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر به سوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن. با صدای بلند گفتم: «اشتباه گرفته اید، مداح ایشان است.» اما سید کمی آن طرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد.

روش دوری از غرور به سبک شهید علمدار

شهید علمدار به یکی از ذاکران اهل بیت(ع) گفته بود: هر وقت وارد هیئت شدی و جمعیت زیاد آن، تو را به وجد آورد و احساس کردی که مردم به خاطر تو آمده‌اند، همان لحظه برو بیرون و مداحی نکن. عُجب و غرور انسان را نابود می‌کند.

خاکی‌تر از خاک

بارها دیده بودم که بعد از اتمام کار هیأت، ظرف‌ها را می‌شست. می‌گفت: «افتخارم این است که خادم عزاداران امام حسین(ع) باشم.» معمولاً در هیأت‌ها برای مداح صندلی یا چیزی قرار می‌دهند تا در بالاترین جای مجلس بنشیند. بعد هم مجلس را آماده می‌کنند. موقع شروع مجلس یک نفر با ذکر صلوات، ورود مداح را خبر می‌دهد و مابقی مراسم اما سید اصلاً در قید و بند این برنامه‌ها نبود. همان پایین مجلس می‌نشست و می‌گفت: «چراغ‌ها را خاموش کنند. بعد شروع می‌کرد به مداحی.

منبع:‌ وبلاگ لشکر 25 کربلا




مرتبط با : نماز خاطرات شهید
برچسب ها : شهید علمدار-شهید سید مجتبی علمدار-علمدار-شهید-نماز شهدا-شهدا-
نویسنده : مجتبی یوری
تاریخ : 21 بهمن 93
زمان : 04:46 ب.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
shoe lifts 5 بهمن 96 02:53 ب.ظ
There's certainly a lot to know about this topic. I really like all the points you have made.
feet pain 18 شهریور 96 07:44 ق.ظ
Greetings from California! I'm bored to death at work so I decided to check
out your blog on my iphone during lunch break.
I enjoy the info you present here and can't wait to take
a look when I get home. I'm shocked at how quick your blog
loaded on my mobile .. I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyhow, awesome blog!
How long do you grow during puberty? 17 مرداد 96 04:39 ق.ظ
I think everything typed was actually very logical.
However, think about this, suppose you wrote a catchier post title?

I ain't suggesting your content is not solid., however what if you added
a title to maybe grab a person's attention? I mean نقش نماز در
هشت سال دفاع مقدس - نماز - روضه‌های شهید علمدار خانواده‌ای را نماز خوان کرد.
is kinda plain. You should peek at Yahoo's home page
and see how they create post headlines to get viewers to open the links.
You might add a video or a related pic or two to grab people interested about everything've written. In my opinion, it might bring your blog a little livelier.
Can you get an operation to make you taller? 13 مرداد 96 10:27 ب.ظ
Exceptional post however I was wanting to know if you could write
a litte more on this topic? I'd be very grateful if you could elaborate a little bit further.

Kudos!
maciedemmel.wordpress.com 7 مرداد 96 09:05 ب.ظ
After I originally left a comment I appear to have clicked the
-Notify me when new comments are added- checkbox and now whenever a
comment is added I recieve 4 emails with the same comment. Is there an easy method you can remove me
from that service? Appreciate it!
BHW 4 اردیبهشت 96 01:58 ق.ظ
I want to to thank you for this fantastic read!! I definitely enjoyed
every little bit of it. I have got you book marked to look
at new things you post…
BHW 29 فروردین 96 09:52 ق.ظ
My family always say that I am wasting my time here at net, except I know I
am getting experience daily by reading such pleasant articles
or reviews.
BHW 23 فروردین 96 07:53 ب.ظ
Hmm it appears like your site ate my first
comment (it was super long) so I guess I'll just sum it up what I wrote and say, I'm thoroughly enjoying your blog.

I too am an aspiring blog writer but I'm still new to everything.

Do you have any tips and hints for inexperienced blog writers?
I'd certainly appreciate it.
manicure 22 فروردین 96 03:24 ق.ظ
Superb blog you have here but I was curious about if you knew of any user discussion forums that cover the same topics talked about
in this article? I'd really love to be a part of community where I can get comments from
other knowledgeable individuals that share the same interest.
If you have any recommendations, please let me know.
Thanks!
سربازسایبری 5 اسفند 93 09:02 ب.ظ
یاعلی برادر وبلاگ زیبایی دارید
لینک شدید به وبلاگ ما هم سری بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
:: یکی از زیباترین جمله های در باره نماز از شهید
:: سردارِ شهید حاج علی اكبر رحمانیان + نماز اول وقت
:: دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم
:: ربات نماز خوان
:: حاج قاسم سلیمانی در وصف شهید احمد کاظمی - نماز
:: آخرین مناجات رضا سر نماز
:: نقش نماز در جبهه ها
:: به شهادت رسیدن اسیر هنگام نماز
:: روضه‌های شهید علمدار خانواده‌ای را نماز خوان کرد.
:: توسعه فرهنگ نماز در جبهه توسط شهید صیاد شیرازی
:: دانلود کلیپ با موضوع نماز - استاد نقویان
:: دانلود کتاب شیوه های دعوت به نماز برای اندروید - pdf
:: نماز شهادت (شهید حسن نقشه چى)
:: آنقدر نماز می خوانم و دعا میکنم تا برگردی!
:: حرف حساب شهید


 
برای دانلود روی تصویر کلیک کنید

کتاب از ژرفای نماز
*******

دانلود کتاب پرتوی از اسرار نماز

*******

تاثیر نمار در کار

*******

دانلود کتاب پیوندهای نماز


شارژ ایرانسل

فال حافظ